زندگی خاکی با جامه مهندسی84

اجتماعی فلسفی ادبی انتقادی و البته کمی ورزشی

 
چاره ای نیست جز اینکه اسمش را بگذارم حال بد
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

در یک عصر دلنشین، از آن روزهایی که هنوز خیلی آزاد بودیم، اما صبح ها همیشه از خود می پرسیدیم پس این روزها کی تمام می شود...در یکی از این عصرها در خانه ای که خیلی دوست می داشتمش، در خانه ای که هر گوشه اش خاطره ای بود، همان خانه ای که موقع ترکش نیم ساعتی گریه کردم... در یکی از همان عصرها و در آن خانه دیدمت برای اولین بار.

وآن موقع شاید نمی دانستم که حفره های دلم را چطور پر می کنی و چه جای بزرگی خواهی داشت در قلبم.

هفت هشت سالی حالا از آن روز می گذرد.حسابش هم دستم نیست. مطمئنم که دست تو هم نیست ، چون تو هیچ وقت در دوستی اهل حساب و کتاب نبودی.

روزهای قشنگی بود. از شبها تا صبح بیدار بودن و خندیدن.از آن توی سینی بفرماها گفتن. ازآن همه فیلم های جور واجور بازی کردن. از باهم مقاله نوشتن. از باهم پایان نامه انجام دادن. باهم به سربازی اعزام شدن. از باهم بیرون رفتن. از باهم تا صبح نخوابیدن...از باهم تا صبح نخوابیدن و بازهم باهم تا صبح بیدار بودن...از آن "از باهم ها" باز هم دلم می خواهد.از آنهمه شوخی کردن بازهم دلم می خواهد.

باهم رقصیدن، باهم به هر چیز مسخره ای خندیدن، باهم بقیه را خنداندن، تعریف کردن هایت از من، از خدا و پیغمبر گفتنت ...از آنهمه خاطره خوب. از آنها می خواهم.

تو بالنده شدی و من به تو بالیدم. اما هر وقت این را بتو گفتم فقط خندیدی.

روزها خیلی زود می گذرد. دوست دارم بازهم بیایی اینجا و برایم نظر بگذاری. پشت بندش زنگی بزنی و بگویی "حمید باز چته!؟..." ولی چنین خواسته ای دیگر با این همه دغدغه کمی زیاد است.دوست دارم بازهم فقط تو دغدغه کارهایم را داشته باشی، فقط تو بمن امید بدهی و فقط تو.
روزها از خیلی هم زودتر می گذرد. و این خاطرات رویهم یک زندگی بود.

تا چند ماه پیش تصور ندیدن تو سنگینی می کرد روی قلبم. اما انگار نمی خواستم قبول کنم. هنوز هم امیدی بود برای دلداریم. اما امان از این روزها... این روزها دیگر هر لحظه اش غمگینم. بگو هر ثانیه. ناراحتم از هر کسی که باعث رفتن تو می شود. و من تاحالا از رفتن هیچکس اینقدر ناراحت نبودم.

بی انصاف! حالا  هنوز یکسال هم نمیگذرد که آن شیرینی را آوردی در جمع ما،گرمای بقل کردنش هنوز سرد نشده، چه شد که به این زودی ترک‌مان می کنی. بی انصاف لااقل حالا که می روی،آنهمه خاطرات را، همه را باخودت ببر. اگر می توانی ببر!
تا دیگر گهگداری چیزی از کوچکی من و وسعت تو بیادم نیاید که مانند امشب بغضم بترکد و  با گریه شروع به نوشتن کنم.

و فقط برای رفتن تو گریه می کنم.شاید سبکم کند. هر چند می دانی که بهترین ها را برایت از خدا می خواهم(هرچند می‌دانم تو همیشه در قله هایی).برای تو. تویی که دوستت دارم. تویی که مثل اسمت بزرگی. اسمی که چهار حرف دارد.
ح،   س،   ی،   ن  .....

 

 

 


 
 
از چه فرار می کنیم 1
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
 

یه نگاهی به خودت بنداز

بر اساس ضرب المثل قدیمی که می گوید یک سوزن به خودت بزن و یک تمنه به دیگران! بر آن شدیم تا حرکتی بکنم. البته اگر بتوانم جملاتم را خوب مرتب کنم، ایجاز را رعایت کنم و منظور را خوب برسانم. خلاصه نمی دانم کی می توانم دغدغه های نگارشی رییسم را برطرف کنم. شاید او هم سری به ما بزند. می خواهم سربلندش کنم!

داستان از ابنجا شروع می شود که چند سالی است و شاید چند صد سالی است که دغدغه خیلی ها صالح بودن حکومت و دولت و رعایت عدل و عدالت و انصاف و خلاصه همه چیز های خوب است. من از آنجا که به زعم بعضی ها بی خیال مزاج و البته به زعم خودم منطقی و دقیق  هستم، کمتر پیش آمده که در انتقاد و خرده گیری تند روی داشته باشم یا باصطلاح داغ کنم. اساسا ذاتم طوری هست که غیر از این نمی توانم باشم.

در مورد مسئله ای که عنوان شد، نظرات خیلی متنوع و متفاوت است. ولی با کند و کاوی که من کردم و صحبت هایی که  تقریبابا همه طیف ها و اندیشه ها کرده ام، یک چیز دستگیرم شد که وقتی گذاشتمش در کنار ضرب المثل بالا، هولم داد تا این مطالب را بنویسم.

یعنی بعد از اینکه متوجه شدن ریشه بسیاری بسیاری بسیاری از مشکلات ما در ویژگیهای شخصی و اخلاق و رفتار و در یک کلام فرهنگ ما نهفته است، به این نتیجه رسیدم که در دورانی که لاجرم در گوشه ای هستیم، مفید ترین کار شاید تمرین اصلاح ویژگیهای شخصی و رفتاری باشد. چیزهایی که تا درست نشود ، هیچ هیچ هیچ چیزی اصلاح نخواهد شد.

اصولا و به اعتقاد من آن چیزی که باعث تشدید علل در مهاجرت و فرار مغزها و هرچه که اسمش را بگذاریم می شود، خوب که بنگریم، ناامیدی از مردم و همین ویژگیهاست نه چیز دیگر.

این شد که تصمیم گرفتم سلسله مطالبی بنویسم با نام " از چه فرار می کنیم" و در آن به اخلاق ناپسند در زمینه های مختلف اجتماعی، اقتصادی و... بپردازم البته با یاری و ذکر نقائص از سوی خوانندگان. فقط لطفا بکسی برنخوره.یه نگاه کوچک بخودمان بیندازیم.همین و بس

و زمینه اول یک مساله اجتماعی و آنهم رانندگی:

1- تغییر شخصیت وقتی پشت فرمان می نشینیم

2- عدم رعایت حق تقدم

3- ورود به محدوده های ممنوعه تردد تعیین شده توسط پلیس و توجیه آن به دلایل مختلف

4-عبور از سمت کندرو در اتوبان، دنده عقب در اتوبان

5-سعی در راه ندادن حتی اگر شده به یک ماشین

6-هنوز هم در سال 2012 ما آقایون تصورمان اینست که خانم ها راننده نمی شوند.خدا نکند یکیشون بما راه نده یا سبقت بگیره.حتما جبران می کنیم

7-محال ممکنه به کسی که برای گردش راهنما زده راه بدیم.اگر هم کسی بدون راهنما بپیچد هر چه فحش بلدیم نثارش می کنیم

8-نمی دونم چرا بعضی از ما فکر می کنیم از همه اونهایی که تو صف ترافیکی منتظر باز شدن راه هستند خنگند و فقط ما باهوشیم که از مسیر خلاف یا بخش کند رو گازش رو گرفتیم

9-از صبح تا شب از بیکاری و علافی و مگس پرانی گلایه داریم، ولی بمحض نشستن پشت رل ، ارزشمندتریم مردم از لحاظ زمان می شویم

10-هنوزم بعد از تصادف بزرگترین مشکلمان این است که چطور مساله را بیندازیم به گردن طرف مقابل

11-به راحتی موقع پارک کردن و خروج از پارک بخودمان اجرازه می دهیمف ماشین های جلو و پشت سر را مورد تفقد قرار دهیم

12- حتی اگر مسیر خلاف را می رویم با نور بالا راننده روبرو را به کناری هدایت کنیم اگر هم نرفت فحش نثارش کنیم

 

 


 
 
زمان دوری نیست
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 

زمان دوری نیست وقتی که بی حد و حصر بی محدودیت و بی هر چیز دیگری که محدودمان کند به هر چیز و هر چیز و هرچیز که می خواستیم می خندیدیم. و انقدر می خندیدیم که اشک هایمان جاری و دلهایمان درد بگیرد. و آنموقع بر خلاف آنچه مادرم می گفت که "همیشه بعد از هر خنده ای یک گریه ای هم هست"(و اغلب هم ضد حالی می خوردیم با این جمله) هیچوقت گریه ای هم پیش نمی آمد!



الان انگار ابر سیاهی که بنیامین می گفت قصد ندارد از بالای سرمان کنار برود. گریه ای نیست اما برای آمدن خنده هم دست بدامان خیلی ها باید بشویم. دل ها همه مرده و چهره ها همه افسرده.

فکر می کردم اقتضای سن من است. یا بخاطر تغییر شرایط کار و زندگی باشد. اما گویی مرض همه گیر شده این روزها.

نمی دانم اونهایی که رفتند الان خوشحالند؟ بچه ها راحت می خندید؟

بهای اون خنده های آزاد چقدراست؟ ارزان نفروخته باشیم


 
 
خالی نبودن عریضه
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
 

دلم برای هیچ جا هیچ کس هیچ چیز ...تنگ نشده.کاملا سر حال و روبراهم. گردنم و بخصوص مهر ه هاش کاملا سالمه و بزور از روی زمین یا جایی که نشستم پا نمی شم. اوضاع کار واقعا عالیه و اصلا کارها زیاد نیست. صد بار تصمیم نگرفتم بیان اینجا و 2000 بار بار تصمیم نداشتم همین چند خط رو پاک کنم و بازم ننویسم.

آها بالاخره فهمیدم چی باید بنویسم. ماه قبل فرخنده ترین اتفاق زندگی امین ب و ج.ج. افتاد. ماهم شرکت داشتیم. حالا دیگه خیالم راحته که با وجود ج. نیازی نیست به امین یادآوری کنم بابت قرصهای آبی و قرمز. خدا رو شکر اونقدر سرحال هست کنار ج. که نیازی به قرص نداره. خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم براشون. حیف که فقط اینجا نمیان.

همین


 
 
بی بهانه
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
 

بدون بکار بردن هیچ فعل امری، دوست می دارمت

 

جدای از بی حوصلگی، کلافگی و خستگی ها که بقول حسین م تمومی نداره، این فیس بوک هم مزید بر علت شده که آدم کمتر حرفی تو گلوش قلمبه بشه و سری به وبلاگش بزنه. از اون طرف هم با دیدن وبلاگ گرد و خاک گرفته، آدم بیشتر دلش می گیره و انگار به کار واجبی هست که نمی رسی بهش و همین دائم مختو گاز می زنه.

تابحال دقت کردین هر موقع که می خوان خودشونو متخصص کاری نشون بدن و یا در مورد چیزی نظر کار شناسی بدن، یه اخم تو چهره می آرن و اغلب قیافه ها اخمو می شه و حسابی به قول معروف می رن تو قیافه؟... کیا؟... اغلب آدمهای دور و بر. و از اون جالب تر اینه که این دسته که تعدادشون هم کم نیست، بطور معمول راجع به اون موضوع چیزی حالیشون نمی شه. جدا این اخلاق از کجا می آد؟

یعنی نمی شه با روی باز تصمیم گیری کرد؟ حتما باید قیافه بگیری که دور و بریها احساس کنن چیزی حالیته؟ چرا اگر کسی بخنده یا تبسم داشته باشه اغلب فکر می کنیم شوته و چیزی بارش نیس؟

فکر می کنم این عادت ما ایرانیهاست و اصولا اخم کردن و تو قیافه فوق جدی رفتن باعث می شه دور و بریها کمتر جرات کنن راجع به نظر شما چیزی بگن یا مخالفتی بکنن! اینم یکی دیگه از تکنیکهای شو و نمایش های کاریه که فوق العاده هم اجرا می شه.

خنده دار تر اینه که با اون قیافه جدی وقتی اظهار نظر می کنن، می بینی در و گوهره که داره می باره! گاها اصلا انگار موضوع از چشم و گوشش وارد شده و بدون اینکه به چیزی برخورد کنه به صورت حرف از دهان و حرکت از اندامش خارج می شه...

این جور سیاست ها برای من یکی که واقعا جایگاهی نداره. یعنی واقعیتش من اصلا مشکل دارم با سیاست کاری. چرا حرفی رو که می شه مستقیم زد و کاری که می شه مستقیم خواست از کسی، هزار بار باید بپیچونیش و ده تا راه ابهام آمیز بهش اضافه کنی؟ واسه همینم من اغلب از گ.الف.(که استاد کار و سیاست کاریه) می خوام که الان منظورشو بمن بگه. یعنی بدونم الان از دستم عصبانیه؟ چیزی می خواد؟ و این جور چیزا... با تجربه چند تا محیط کار و آدمهای مختلف و ... بعید می دونم بازم این کاره بشم.

بدور از شعار، اعتقادم بر اینه که راحت و صاف حرفتو بزن! متاسفانه در این سیستمی که عادت به این موضوع نداره، این کار یا باعث ناراحتی می شه یا برداشت غیر واقع و .... .

چه می شه کرد...


 
 
← صفحه بعد