زندگی خاکی با جامه مهندسی84

اجتماعی فلسفی ادبی انتقادی و البته کمی ورزشی

همه معلمین من
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

همه معلمین من

این قسمت روبرای اینکه هم تشکری باشه ازهمه اساتیدی که طی این 23 سال زحمت تعلیم و تربیت من رو کشیدن، هم اینکه قدرت حافظه نصفه و نیمه موندمو به رخ بکشم امروز آوردم اینجا. این لیست  تمام معلمین، دبیران و اساتیدیه که از اول دبستان تاآخرین روز دانشگاه افتخار شاگردیشونوداشتم.برای عزیزانی که مرحوم شدند طلب مغفرت و علو درجات و گرانمایگانی    که در قید حیات هستند آرزوی طول عمربا عزت همراه با سلامتی  دارم.

فقط مطمئن نیستم اسامی دبیران دوره راهنمایی کامل باشه که ایشالا هست.

درود

دبستان : سال   1365-1369                    دبستان سجادیه گرگان

©  اول دبستان     : آقای حاج حسینی

©  دوم دبستان    : آقای یحیایی

©  سوم دبستان   : آقای محمدخانی

©  چهارم دبستان: آقای جرجانی

©  پنجم دبستان  : آقای ملک نژاد

©  ناظم              : زیادلو، مرحوم مقرری، مسلمی پور

©  ورزش            : پاینده، سلطانی

©  مدیر                : عامری، یکتاخواه(با تشکر از م.مقسمی)

©  خدمتگزار:      : مسلم

راهنمایی:  سال  1370-1372        مدرسه راهنمایی شیخ فضل ا... نوری گرگان

ª  زبان:      مقصودلو، حسینی

ª  دینی:     عابدینی یا تاجدینی

ª  ادبیات:   عابدی، مرحوم آلوستانی

ª  ریاضی:   بای، عبداللهی

ª  عربی:     مرحوم جاویدان

ª  علوم:      برآبادی، مکی نژاد

ª  تاریخ:    وطن خواه

ª  پرورشی: چهارنایی مفرد

ª  جغرافی و اجتماعی: رضایی، چراغعلی

ª  هنر:   قویدل، شهریاری

ª  حرفه و فن: قاسمی

ª  مدیر:    جلالی، صفری

ª  ناظم :    تیره گر، مرحوم نیشابوری، بابایی

ª  ورزش:  بیانی

دبیرستان:  ریاضی و فیزیک  سال1373- 1377 دبیرستان نمونه دولتی استرابادی گرگان

«  ادبیات: توماج پور،خلیقی،فولادی، اریسی ،جباری

«  زبان: مشکور، زائرپور

«  ریاضی: بهروز،سقاییان، نیک نژاد،کوهستانی، سادات صفوی، سیدین

«  زیست: مدنی، میانجی

«  فیزیک: شجیعی، بنی کریمی، نوروزی

«  عربی: کاهه

«  شیمی: رایج، قوچانی، عرب احمدی، چلچله

«  معارف: غلامرضا(حکیمی)، طبرسا، یاوریان

«  اقتصاد: نجفی

«  ورزش: ویزواری

«  آمادگی دفاعی: حسینی

«  روانشناسی: املشی

«  تاریخ: کابلی

«  جغرافی: غفاری

«  برنامه ریزی تحصیلی: کلانتری

«  ناظم: موسوی، شهریاری، علیمحمدی، مرحوم مالی

«  مدیر: پورسعید

دانشگاه

کارشناسی: مهندسی برق-کنترل   سال 1377-1382    دانشگاه تهران(دانشکده فنی)

¬  ریاضی 1:  دکتر انصاری

¬  برنامه نویسی به زبان C و محاسبات عددی: دکترپورپاک

¬  ریاضی 2: پروفسورفیض دیزجی

¬  فیزیک 2 ، آز فیزیک 2 و الکترومغناطیس: دکترشاه آبادی

¬  مدارالکتریکی2، کنترل خطی،کنترل غیرخطی و دیجیتال: پروفسورجبه دار

¬  ابزاردقیق ،آزمایشگاه ابزاردقیق، پروژه: پروفسورمشیری

¬  الکترونیک1: دکتر مهاجرزاده

¬  الکترونیک2: دکترافضلی

¬  آزمایشگاه ماشین و مدار: مهندس ثابت

¬  مدارالکتریکی1: دکتردولتشاهی

¬  مدارهای منطقی: پروفسورنوابی

¬  معادلات دیفرانسیل: خانم دکتر ملک

¬  ماشین های الکتریکی 1: پروفسور فیض

¬  آزمایشگاه مدارو ماشین: پروفسور محسنی

¬  فارسی: دکتر سیف

¬  کنترل مدرن: پروفسور خاکی صدیق

¬  فیزیک 1: دکتر درودی

¬  زبان عمومی: دکتر ابراهیم زاده ( این یک اسم رو به لطف حافظه احسان پیدا کردم!)

¬  نقشه کشی برق: مهندس صالحی

¬  آمار و احتمال مهندسی: مهندس الفت

¬  اندازه گیری الکتریکی: مهندس بیگلربیگیان

¬  ریاضی مهندسی: دکتر فرجی دانا

¬  تجزیه تحلیل سیستمها: مرحوم دکتر شیوا

¬  زبان تخصصی: خانم نرسسیانس

¬  ماشین الکتریکی2: مهندس نبوی

¬  مخابرات 1: دکتررضایی

¬  معماری کامپیوتر: دکتر سیدرضی

¬  الکترونیک صنعتی : مهندس رمضانی تبار

¬  بررسی سیستمهای قدرت1: دکترافشارنیا

¬  جبرخطی: مهندس اسحاقی

¬  کنترل صنعتی: دکتر فاتحی

¬  تحقیق در عملیات: دکترقادری

¬  رسم فنی: مهندس شاهدی

¬  تاسیسات الکتریکی: مهندس طباطبایی

¬  میکروپروسسورها: دکترفاطمی

¬  آزمایشگاه فیزیک1: مهندس دوستی

¬  کارگاه برق، کارگاه عمومی،  انقلاب اسلامی، اخلاق، تاریخ اسلام، متون اسلامی معارف1، معارف 2و تربیت بدنی 1و2: جمعی از اساتید

کارشناسی ارشد:  مهندسی برق-کنترل  سال 1382-1385    دانشگاه علم و صنعت ایران

­  کنترل فازی: دکتر فرخی

­  کنترل غیرخطی،کنترل چند متغیره، سمینارو پروژه: دکترجاهدمطلق

­  ریاضی مهندسی پیشرفته،شناسایی سیستمها: دکترپشتان

­  کنترل بهینه: دکتر جلالی

­  مکاترونیک : دکترمحمدشهری

 

 


گیج گیج
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  

گیج گیج

هنوز مات و مبهوت مانده ام. نمی دانم خوشحال باشم یا نه. بعضی ها که شدیدا می خندند وقتی می بینند شک دارم. شاید هم باید خیلی خوشحال باشم از اتفاقی که امروز بعد از 4 ماه تلاش واسم افتاد. نمی دونم شاید الان خیلی خوشحالم بعدا می فهمم.

سلام سلام سلام...به همه جای دنیا

اما دیروز دهم محرم بود. اتفاقاتی که افتاد من رو یاد مجموعه روز دهم تلوزیون انداخت. نمی دونم واقعا جواب اعتراض این همه ادم رو دادن کار سختیه که شش ماه طول کشیده؟

رضا می گه بنویس. همه میگن بنویس اما خداییش هر بار که ما حال داشتیم این اینترنت خدانشناس قطع بود یا سرعتش رو آوردن پایین. احتمالا هر بار هم که اون وصل بوده ما حال نداشتیم.

گفتنی زیاده. اما حالا که می خوام بنویسم گیج گیجم. از گرگان و اون بچه ها بنویسم یا از تهران و محل کار و... .

گاز اشک آور هم خدایی بوی تندی داره. یادش بخیر بوی تندش تو سالهای نه چندان دور واسم تازه شد.

اساسا وقتی حالم خوبه نمی تونم زیاد بنویسم. خیلی هم که زور بزنم نتیجش می شه همین چند سطر درهم برهم که نه سرش معلومه کجاس نه تهش.

واسه حسین که تعریف می کنم بهم می خنده و دوباره همون شوخیها.

اصولا الان مثل همیشه که اینجام خسته خسته نیستم و احتمالا دلیل کم حرف شدنم هم همینه. اصلا انگشتهام رو صفحه کلید خوب جا نمی افتن. شاید اثر این قرصها باشه.

جالبه که امروز از رادیو شنیدم افرادی که(فتنه گرها) اموال عمومی(سطل آشغال و...)رو تخریب می کنن موجب ضمان است. نمی دونم مردن یه عده و زخمی و ... موجب ضمان نیست؟

خیلی از بچه ها اینجا رو گذاشتن و رفتن تقریبا اغلب همکلاسیهای دوره دانشگاه. ما موندیم و حوض به این بزرگی و هر جاشو می گیریم یه جایی دیگش مشکل پیدا می کنه.

یآدش بخیر انگار زمان دانشجویی و شاگردی دکتر جبه دار و پرفسور نوابی و ... خیلی بی دردسر تر بود. البته اگر باز ایراد نگیرن که آقا با این حرفا به جایی نمی رسی. راستی دلم واسه دکتر جبه دار و احوالپرسیهاش خیلی تنگ شده یکی از کارم اینه که تو روزهای آینده حتما حداقل یه تماس بگیرم باهاش. به دکتر جاهد هم خیلی وقته سرنزدم و واقعا مایه خجالت شدم.

از فرزاد که اصلا خبری نیست ومعلوم نیست کدوم... . هرچند سرش حتما خیلی شلوغه.

این بچه های امروز که اصلا درسخون نیستن و معلوم نیست دنبال چی میان دانشگاه. به لطف دولت کریمه دانشگاه های غیرانتفاعی که کاملا جای دانشگاه آزاد رو گرفته و مثل قارچ هرجا که کمی رطوبت باشه و سایه سر بیرون می آرن. حالا ایکاش دانشجوهایی که میان اونجا یخورده درس بخونن و از امکانات مهیا شده استفاده می بردن.

ح.م که این هفته حسابی مزاحم خودش و خانم محترم شدیم مارو کاملا مورد تفقد قرار داد. ایشالا از خجالتش در میایم. از این الف.ب هم که این هفته خبری نبود اما سالگرد فوت مادربزرگشو از اینجا هم تسلیت می گم.

رضا که قرار بود بیاد این طرفها و همسایه شیم هم که دبه کرد! آخرش هم رفت اونوری و حرف مارو گوش نکرد. سلامت باشی.

خون تازه در رگهام. دعا به جان گلبول های قرمز...مولکول های اکسیژن

و امان از این ونداد پر مشغله و این آکاردئون بیکار ما...


کلمات کلیدی:
گل کوچیک
ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸  

ساعت 1 بعد از نیمه شب از خونه الف.الف برمی گشتیم دوتا موتور رو دیدم که دونفر پشتشون تیر دروازه های گل کوچک رو می بردن. ناخودآگاه یاد فوتبالهای شبهای ماه رمضون افتادم و اینکه این یکی از سرگرمیهای این شبهاس. یادمه 20 سال پیش و یا کمی بیشتر که تازه شطرنج آزاد شده بود و بین بچه ها راه افتاده بود چند سال شبهای ماه رمضون داداشم اینا با رفقا سر کوچه مسابقه راه انداخته بودن و قرعه می کشیدن واسه بازیشون. دایی محسن هم می اومد باهاشون بازی می کرد و چون سن و سالش بیشتر از اونا بود همه ازش می ترسیدن واسه بازی غافل از اینکه دایی محسنم اصلا هیچی از شطرنج نمی دونس!!! و با آب و تاب می اومد خونه ما این جریانو تعریف می کرد می خندیدیم. و یادم نمیره اولین بار همین داییم بود که از مشهد یه شطرنج مغناطیسی که تازه اومده بود واسم خرید و من از داداشام بیشتر بلد بودم! بخصوص محمد که شاه و وزیر رو اشتباه می گرفت.

اووواه...حالا بیشتر از 20 سال از اون روزا می گذره و جوونها دیگه اگر هم بازی کنن خیلی جدی نمیگیرن. یا معتادن یا ... . حیف! اون موقع ها سیگار هم خط ممنوع بود چه برسه به این چیزا.

این آقا رضه هم که دیگه انگار مطالب ما رو نمیخونه والا جواب گلگی مارو می داد که چرا مارو سرکار گذاشته و یه سری هم به ما نزد.

سالشو دقیقا نمی دونم اما فکر کنم سال های 80و 81 دوسال پشت هم واسه انتخاب رشته کنکور کار می کردم. یک سال که خودمون با حسین و احسان نمایندگی موسسه ...شریف رو داشتیم و سال بعدشم واسه گزینه دو تو اداره پست گرگان کار می کردم. هم انتخاب رشته کامپیوتر و هم مشاوره حضوری که چند تا از رتبه های خوب رو جمع کرده بودیم واسه مشاوره.چه دردسرهایی که نکشیدیم. الحق و الانصاف کارم رو هم خوردم قبول داشتم و بازخوردی که داشتم بقیه هم راضی بودن. حالا بعد از 6-7سال امسال خدا دوباره توفیریال داد این کارو واسه دو نفر انجام دادم بیشبرانه منتظرم ببینم نتیجش چی میشه.

هفته بعد هم که ایشالا یه سری به گرگان می زنیم فقط مونده با امین و حسین هماهنگ شم که واسه برنامه ریزی و ...ترم آینده توی گرگان با هاشون اونجا یه هماهنگی و صحبتی داشته باشم.

مشکلاتی هست که عاجزانه محتاج دعای شما دوستای خوبم هستم.

در پناه حق


کلمات کلیدی:
یاد ایام
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸  

یاد ایام

ک.ج. میگه: مهندس روحیه ات کمی زیادی لطیفه، باید سعی کنی اینجا کمی خشن بشه! و بقیه از تصمیمی که گرفتم تعریف و تمجید می کنن. بغیر از س.س. که میگه من مخالفم و امروز کلی باهاش بحث کردم. هرچند میدونم فایده ای نداره و اصلا آدمی نیست که بشه باهاش صحبت کرد و بیخودی وقتم تلف شد.

الف.الف. میاد پیشم و این پیش من نشستنهای اون و ف.ظ. انگار خیلی دل بعضی ها رو قلقلک میده،و بهم می گه: حمید!امروز افطار چی دوس داری بخوری؟

ناخودآگاه یاد افطاری های 10-15سال پیش خونه مامان اینا می افتم و اون موقع که  همه خونواده سر سفره جمع می شدیم چه اونایی که روزه داشتن و چه اونا که نبودن.نون وپنیر و سبزی و کتلت و فرنی های مامان که وقتی درست می کرد تا بریزه تو پیاله ها و سرد بشه هزار بار بزاق ترشح می کردم و دلم می خواست بذارمشون تو فریزر تا زودتر خنک شه. الف.الف. چای شیرین رو هم بهش اضافه می کنه و اونجا دیگه نمی تونم جلو خودم رو بگیرم و اشکام کمی در میاد. چون دیگه کمتر اونجوری جمع می شیم و یا سر سحری علی پاشه و با شوخی هاش منو از خواب بیدار کنه.

توی ماشین تا برسم خونه دوباره یاد افطاری می افتم و اینبار راحت تر گریه می کنم چون عینک آفتابی رو چشمامه و این یکی از مزیتهای عینک دودیه که نمی ذاره بغل دستی چیزی بفهمه!

خلاصه بدجوری دلم می خواد دوباره تو این ماه برم گرگان یه چند روزی بمونم.

افطاری های دانشگاه که اصلا حال و هوای خاصی نداشت. بغیر از اون سال که از سر کلاس آمار مهندس الفت پا می شدیم می رفتیم تو نمازخونه چای می ریختیم  و با چند تا دونه خرمامی آوردیم سر کلاس و یادمه که میثم یه بار واسه استاد هم چای آورد و کلی زدیم زیر خنده.

اواخر اما وقتی با امین و کیوان بودیم اوضاع کمی بهتر بود. کیوان که خیلی دوسش دارم، خسته و کوفته با دهن روزه می اومد خونه و شروع می کرد به پختن شامی و یه چایی آماده می کرد. من و امین هم مشغول کارای دیگه. سر اذان که می شد عین... پا می شدیم می اومدیم سر سفره که کیوان تنها نمونه!!!!و چقدر لذت بخش بود.

این سالها که دیگه قربونش برم با وجود این همه خوردنیهای رنگارنگ  اصلا دل و دماغی نمونده و ماه رمضون هم عین ماههای دیگه میاد و میره.

حالا اگر بشه تا قبل از اتمام ماه یه سری به گرگان می زنیم ببینیم چه خبره.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  

پای آن درخت سیب

لب آن کوه بلند

نغمه دخترکان

تیغ تند خورشید

علف خیس زمین

شعر زیبای گذشتن بر لب آب روان

کودک  بازیگوش  پی پروانه دوان

می نشینی آرام  تکیه بر کنده پیر

رقص چین دامن، رنگ رنگ گلها بر تن نیلوفر

با خودت می گویی

خوش به حال آهو

خوش به حال خرگوش

خوش به حال این رها مخلوقات

و در آن تخت پر ازآرامش

درب صندوقچه چشمانت

رویهم می آید

و به خوابت  همه یاران  به نظر می آیند

کهنه شالی بر دست

سبز چون رنگ چمن

سبزچون برگ درخت

در همین حال و هوا می مانی

ناگهان آسمان می غرد

آذرخش آتشی می فکند بر تنه پیر درخت

هق هق کودک شوخ در پس زاری مادر  نهان می ماند

خواب آرامت را

غرش دیو پریشان به هم میریزد

خواب بر تو حرام است

تو ز خود می پرسی

از چه رو سیب سبزم چند روزی است به بند

با دل گرفته هر روز چیز های تازه ای می شنوی و نمی دانی. باز هم نمی دانی.


کلمات کلیدی:
پیغام ماهی ها
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸  

م.الف وقتی شعرهام رو خون می گفت عنصر تخیل که از ملزومات شعره تو اشعار تو نیست. البته من که شاعر نیستم و کم هم شعر می خونم انتظار بیشتر از این هم نداشتم. چون این چند تا هم فقط در اثر اتفاقات دور و برم و با توجه به فشارهایی که یهم میاد بوده. شاید وزن و اهنگ درست حسابی هم نداشته اما بیشترش حرفای دلم بوده.

حالا امروز کوچولو یه شعر فرستاد واسم نمی دونم از کیه اما به نظرم زیبا بود بدم نیومد اینجا بذارمش بخونید .گمان کنم این بار م.الف که خودش هم شعر می گه خیلی ایراد نگیره.

راستی رضا جان بابت تعریفت از نوشته ها ممنونم. قول دادی این هفته بما سر بزنی هنوز خبری ازتون نیست.

 رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 
ماهیان می گفتند
 
هیچ تقصیر درختان نیست
 
ظهر دم کرده تابستان بود
 
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم


کلمات کلیدی: