زندگی خاکی با جامه مهندسی84

اجتماعی فلسفی ادبی انتقادی و البته کمی ورزشی

 
خالی نبودن عریضه
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠
 

دلم برای هیچ جا هیچ کس هیچ چیز ...تنگ نشده.کاملا سر حال و روبراهم. گردنم و بخصوص مهر ه هاش کاملا سالمه و بزور از روی زمین یا جایی که نشستم پا نمی شم. اوضاع کار واقعا عالیه و اصلا کارها زیاد نیست. صد بار تصمیم نگرفتم بیان اینجا و 2000 بار بار تصمیم نداشتم همین چند خط رو پاک کنم و بازم ننویسم.

آها بالاخره فهمیدم چی باید بنویسم. ماه قبل فرخنده ترین اتفاق زندگی امین ب و ج.ج. افتاد. ماهم شرکت داشتیم. حالا دیگه خیالم راحته که با وجود ج. نیازی نیست به امین یادآوری کنم بابت قرصهای آبی و قرمز. خدا رو شکر اونقدر سرحال هست کنار ج. که نیازی به قرص نداره. خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم براشون. حیف که فقط اینجا نمیان.

همین


 
 
بی بهانه
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
 

بدون بکار بردن هیچ فعل امری، دوست می دارمت

 

جدای از بی حوصلگی، کلافگی و خستگی ها که بقول حسین م تمومی نداره، این فیس بوک هم مزید بر علت شده که آدم کمتر حرفی تو گلوش قلمبه بشه و سری به وبلاگش بزنه. از اون طرف هم با دیدن وبلاگ گرد و خاک گرفته، آدم بیشتر دلش می گیره و انگار به کار واجبی هست که نمی رسی بهش و همین دائم مختو گاز می زنه.

تابحال دقت کردین هر موقع که می خوان خودشونو متخصص کاری نشون بدن و یا در مورد چیزی نظر کار شناسی بدن، یه اخم تو چهره می آرن و اغلب قیافه ها اخمو می شه و حسابی به قول معروف می رن تو قیافه؟... کیا؟... اغلب آدمهای دور و بر. و از اون جالب تر اینه که این دسته که تعدادشون هم کم نیست، بطور معمول راجع به اون موضوع چیزی حالیشون نمی شه. جدا این اخلاق از کجا می آد؟

یعنی نمی شه با روی باز تصمیم گیری کرد؟ حتما باید قیافه بگیری که دور و بریها احساس کنن چیزی حالیته؟ چرا اگر کسی بخنده یا تبسم داشته باشه اغلب فکر می کنیم شوته و چیزی بارش نیس؟

فکر می کنم این عادت ما ایرانیهاست و اصولا اخم کردن و تو قیافه فوق جدی رفتن باعث می شه دور و بریها کمتر جرات کنن راجع به نظر شما چیزی بگن یا مخالفتی بکنن! اینم یکی دیگه از تکنیکهای شو و نمایش های کاریه که فوق العاده هم اجرا می شه.

خنده دار تر اینه که با اون قیافه جدی وقتی اظهار نظر می کنن، می بینی در و گوهره که داره می باره! گاها اصلا انگار موضوع از چشم و گوشش وارد شده و بدون اینکه به چیزی برخورد کنه به صورت حرف از دهان و حرکت از اندامش خارج می شه...

این جور سیاست ها برای من یکی که واقعا جایگاهی نداره. یعنی واقعیتش من اصلا مشکل دارم با سیاست کاری. چرا حرفی رو که می شه مستقیم زد و کاری که می شه مستقیم خواست از کسی، هزار بار باید بپیچونیش و ده تا راه ابهام آمیز بهش اضافه کنی؟ واسه همینم من اغلب از گ.الف.(که استاد کار و سیاست کاریه) می خوام که الان منظورشو بمن بگه. یعنی بدونم الان از دستم عصبانیه؟ چیزی می خواد؟ و این جور چیزا... با تجربه چند تا محیط کار و آدمهای مختلف و ... بعید می دونم بازم این کاره بشم.

بدور از شعار، اعتقادم بر اینه که راحت و صاف حرفتو بزن! متاسفانه در این سیستمی که عادت به این موضوع نداره، این کار یا باعث ناراحتی می شه یا برداشت غیر واقع و .... .

چه می شه کرد...


 
 
به بهانه روز پدر
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
 

هنوزم حسرت یه کاری رو که باید نسبت به بابام انجام می دادم و نکردم می خورم...

امسال هم روز پدر زنده بودیم. دیگه نه کسی به اون شکل تبریکی گفت و نه از جوراب خبری بود. اوه نه چرا یه دو جفت جوراب فرد اعلا بدستم رسید. اما خب تا زمانی که بابا نشدی نمی شه خیلی هم انتظار داشت!

چهارشنبه بعد ازظهر پشت فرمون رادیو دائم از روز پدر و ... میگه. آهنگهای شاد و حرفهای بامزه. پدر پدر پدر... ؛ ناخوداگاه بدجوری دلم می گیره. به یاد بابام می افتم و حسابی هوس می کنم تا پیشش باشم.

توی رادیو همه تماس می گیرن و از بهترین و بدترین کادویی که دادن و گرفتن می گن! یکی هم حرف دل من رو می زنه: " بهترین کادویی که گرفتم چیزایی بوده که مامان بابام بهم هدیه دادن!"

خرکیف می شم و البته دلم بیشتر می گیره. عطشم بیشتر می شه. پشت سرم انگار ذق ذق می کنه برای گرمی کف دست بابام. دوست دارم برمیگشتم به اون سالها و کارنامم رو می آوردم بغل دست میز تحریرش؛ خودم لوس می کردم و اونم دستی به سرم می کشید و همونجا نقدا باهام کادو رو حساب می کرد! همون چندصد تومن نمی دونی چه کیفی داشت...

چشمهام پر از اشک میشه. حیف که مسیر تموم شد و رسیدم خونه و این حال خوب طولی نمی کشه.

ایکاش خدا بابا هایی که در قید حیاتن  رو واسه بچه هاشون حفظ کنه. اونایی هم که رفتن قرین رحمت. بخصوص محمد م؛ فهیمه م؛ آزاده ح؛ آزاده ن؛ رحمان ص؛ بهرنگ ن و...

روز پدر هم به همه دوستام که تازه پدر شدن مبارک : رحمان؛ کیوان و حسین

تورو خدا طوری رفتار کنین که شرمنده مامان باباها نشین نتونین جبران کنین.


 
 
امان از...
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

این یک فرمول ساده است که از هر دستی بدی از همون می گیری

اساسا هر کسی کاری رو موقعی که حالشو داشته باشه انجام می ده. ولی من کشف کردم مواقعی که حال و حوصله ندارم، اعصابم بهم ریختس و حسابی شاکی هستم بهترین وقت واسه اینه که بیان اینجا و چیز بنویسم. اصولا هدف اولیه او هم همین بود از ایجاد این وبلاگ.

بهر تقدیر علت دیر به دیر آپ شدن مطالب هم همینه که بزنم به تخته مشکلی نبوده.

دیروز پریروز خودم رو کشتم و به هر دری زدم تا سوژه ای پیدا کنم چیزی بنویسم نشد. تا اینکه وقتی عصری داشتیم بخونه برمی گشتیم توی یک توقف کوتاه جلوی نمایشگاه دائمی محلی گل نزدیک خونه، یکی از همکلاسیهای دبیرستان که اتفاقا اونم اونجا بود من رو شناخت و .... . تقریبا ١۴-١۵ سالی از دوران دبیرستان می گذره و چهره هامون که دیگه خیلی عوض شده بود. حس خاصی بود. گیج و دستپاچه شدم و انگار خاطرات اون سالها و هر انچه بعد از اون بود همش می خواست همون موقع مرور بشه.

بیشتر از پیش دلم هوای گذشته رو کرد و اینکه بازهم دوستان قدیم رو ببینم. واقعیتش دوستی های قدیمی یک چیز دیگس.

و این بود انشای من

 


 
 
همسایه
نویسنده : حمیدرضا کریمی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠
 

برای سلامتی اش دعا کنیم

تمام رویاهایمان در توپ پلاستیکی قرمز و سفید خلاصه می شد. اینکه مشق ها را بموقع نوشته باشیم، معطل کسی که قرار است دیکته بما بگوید نمانیم و تکلیف های ریاضی را جمع و جور کرده باشیم.

آب جوی وسط کوچه و لجن های قسمت عمیق تر همیشه برای فوتبالمان دردسر بود. اگر شیرمردی پیدا می شد و جارویی می زد قبل از بازی که هیچ و الا باید گلایه ها مادر را بعد از بازی بخاطر پاهای لجنی و شلوار کثیف به جان می خریدیم. تازه اگر جاییمان زخم و زیلی نمی شد.

امیر پسر خانه روبرویی پای دائمی تفریحم بود. حالا اگر می خواستیم فوتبالی چیزی بازی کنیم باید می گشتیم دنبال چند جفت پای دیگر. گاهی هم بازی را توی خانه می کشاندیم. بیشتر ملیحه اینکار را می کرد و این محدود می شد به لی لی و کشبازی دخترانه که گهگداری ماهم داخل می شدیم.

یکبار که با اصرار داخل بازی شدم منجر شد به شکستن سر علی معمار نژاد کوچولوی اونموقع و نوه همسایه و آقای خونه الان که با سنگ لی لی شکست.

یکسری از خاطرات رو هم که سانسور باید کرد. رویهم رفته بچه های سرتق و شلوغی نبودیم. اما اینجا قصدم بیان خاطرات کودکی نبود. بیشتر هدفم این بود یادی کنم از چند  همسایه.

ایکاش همسایگیها دائمی بود. هرچند، وقتی سایه مستدام نیست چطور همسایگی همیشگی باشد.

بعد از ظهر ها که توی کوچه بودیم آقای امینی با عینک ته استکانی و عصا بدست می آمد. سلام می کردیم. یک سلام خشک و خالی که بیشتر شبیه جواب ندادن بود حواله می کرد و ما به همان خوشحال بودیم، و حالا چند سالیست که به رحمت خدارفته. خدایش بیامرزد.

آقای درویش محمدی، دوست بابا و همسایه انتهای کوچه، کمتر موقع حضور ما در کوچه تردد داشت. اگر هم می دیدیمش با سلام گرمش حسابی حال مارا جا می آورد. سن و سالی نداشت اما پارسال اوهم در گذشت. خدایش رحمت کند.

حاج مد قلی یا همان آقای شهرورپور که فکر کنم قبل از دیگر همسایه ها از بین ما رفت، قصه اش جدا بود. از همان لحظه ورودش به کوچه استرس بمن وارد می کرد. دو انگشت سبابه و وسط را به نشانه دو( شبیه علامت پیروزی) بمن نشان می داد و وقتی نزدیک می شد می گفت "به بابات بگو دوتومن می خرمت! "و من همیشه دلشوره داشتم که نکنه یه روز من رو از بابام دوتومن بخره. حاجیه خانم هم بعد از مدت کمی بدنبال حاج مد قلی فوت کرد. خدا هر دو رارحمت کنه.

قصه آخر داستان همسایه بی آزار و مهربانیه که خیلی دوسش داشتم. مرحوم خالقی. وقتی از کوچه رد می شد، دست جمعی بهش سلام می دادیم و این پیرمرد مهربان با لبخند می گفت : "سلام بر بچه های خوب و عاقل و دانا"

و این جمله آهنگدار  هیچ وقت از یادم نمی رود. خدا رحمتش کند مرد شریف، پاک و مهربانی بود. اساسا رابطه ما با این همسایه دیوار به دیوار خیلی نزدیک تر بود. هر چند در آن کوچه ها، همه همسایگی ها بوی دیگری غیر از آنچه اکنون در آپارتمان ها یا کوچه می شنویم داشت.

خیلی اوقات از دیوار و درخت انگور یواشکی بالا می رفتم و توپم را از حیاط خانه شان بر می داشتم تا سر ظهری زنگ درشان را نزنم. دنیایی از اظطراب بود.

حالا بعد از چند سال خانم مهربان آن خانه، خانم خالقی، که مثل مادر بزرگ مهربان برای همسایه ها بود و شخصا هیچوقت چهره ای ناراحت و عبوس از او ندیدم، در بستر بیماری  و در کماست و این چند وقتی است غم بزرگ روی سینه همه ما گذاشته. با هم برایش دعا کنیم...

این روزها خانه پدریم را تخریب می کنند برای ساخت آپارتمان و از آن کوچه و شکل و شما تقریبا دیگر چیزی نمانده. صد حیف

 


 
 
← صفحه بعد