زندگی خاکی با جامه مهندسی84

اجتماعی فلسفی ادبی انتقادی و البته کمی ورزشی

خطبه های نيمه شب
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦  

                                                  خطبه های نيمه شب

ساعت 2 نصفه شبه. دیشب هم 4 صبح خوابیدی و 7 بلند شدی. ناچار بودی که امروز عصربخوابی تا بتونی امشبو تا صبح بیدار بمونی. خودتو واسه یکی از کلاسهای فردا آماده کردی. هنوز دوتا کلاس دیگه مونده که باید مطلب آماده کنی. این علاقت به تدریس هم شده قوزبالاقوز اون هم با این همه بچه علاقمند که تو دانشگاه اسلامشهره!!! واقعا انرژیتو این موقع شب چند برابر می کنه تا بشینی و واسه کلاسها مطلب دراری. هر مطلبی رو که انتخاب می کنی تا فردا سر کلاس بگی ، اول چند ساعت باید حلاجیش کنی که خدایا اینو چجوری بگم که 100 تا سوال نپرسن و بفهمن. هفته ای یک جلسه کلاس دارن اما 1 ساعت بین هفتشونو نمی ذارن تا یه مروری رو درس بکنن.هر جلسه یه تعداد جدید میان سر کلاس و دوست دارن که مباحث قبلیو واسشون مرور کنی.خارق العاده هستن. سر کلاس هم مطمئنی که اکثرشون مطالبو نمیگیرن. چه می شه کرد.ما هم بالاخره هم علاقمند به تدریسیم هم زکات علم رو می پردازیم هم اینکه خدمتی در جهت اهداف دانشگاه آزاد برای عمومی کردن تحصیل می کنيم. خداييش تنها چيزی که مطرح نيست بحث ماليه.بگذريم.

اين موقع شب از بين بازی SWAT4 و وبلاگ نوشتن، دومیو انتخاب کردم چون می دیدم هر روز دوستان سر می زنن و مطلب جدید نمی بینن.

چند تا نکته این نصف شبی به ذهنم میاد که دوست دارم بنویسم واستون:

1-     تنها چیزی که هيچوقت ازش زده نمی شيم و هيچوق ازش سير نمي شيم هر چند گاهی با خستگی و کسالت ميريم سراغش، نمازه و ارتباط با خدا. اين يکي به من ثابت شده. هر ارتباطی تو دنیا ممکنه يه روز و يا حتی برای چند لحظه دلتو بزنه و ازش سیر شی اما اين يکي توفير داره. و جالبه که تو قرن 21 و بعد از هزاران سال که انسان رو اين زمين زندگی کرده و با و جود اين همه آيه و نشانه و اين همه ابزار و تکنولوژی کسانی پيدا می شن که وجود نازنين خدا رو انکار می کنن. کور ديگه به کی می گن. کر بودن مگه به گوشه؟ و حماقت می خواد اگر صدای حق رو نتونی بشنوی.

2-     امروز يه مطلب زيیا خوندم تو روزنامه ايران از قول دکتر فيصل از روزنامه الشرق الاوسط. خطاب به کشورهای عرب نوشته بود که پيامبر(ص) فرمدوه به دنبال علم برويد حتی اگر در چين باشد و امروز نياز نيست به چين برويد و کافيست تا نگاهی به ايران که همجوار شماست بيندازيد. گفته بود که توی يه نمايشگاه دستاوردهای کشورهای منطقه شرکت کرده بود و واسش جالب بوده که در حالی تو غرفه کشورهای عربی چيزی به جز چند شاخه خرمای خشک و روغن زيتون چيز ديگه ای نديده بود که توی غرفه ايران حتی از محصولات اصليش مثل پسته و زعفران و فرش خبری نبوده و ايرانيها به معرفی دستاوردهای صنعتيشون پرداخته بودند. در نوشته هاش از اين ياد کرده بود که ايرانی ها با افتخار تو جاده هاشون شوار ماشينهای ساخت خودشونن و از اون طرف عرب ها ميليون ها دلار صرف ماشينهای آلمانی و ژاپنی می کنن. و به فساد اعراب و سرافکندگيشون در مقابل مساله فلسطين و مقابله در برابر تهاجم غرب اشاره داشت که از اين حيث بهشون پيسنهاد داده بود که از ایران ياد بگيرن.

مطلب بالا يه نقل قول بود. البته من با صد در صدش موافقم و علتش براتون می گم.متاسفانه ماها عادت کرديم با شنيدن اينطور حرفا همون اول يه ايرادی بگيريم.

رشد همه جانبه ما چه از لحاظ کشاورزی، صنعت، پزشکی، صنايع نظامی و ... که همه بر پايه علم و اغلب به دست مردم همين کشور بوده و هست(شايد هم در مواردی به کمک خارجی) مطلبيه که يقين دارم کسی انکارش نمي کنه. چون اگر بخوايم انکارش کنيم بايد پدر مادر خواهر برادرامونو انکار کنيم. يعنی اگر من رشد رباتيک رو انکار کنم در حقيقت وجود دوستانمو که تو دانشگاه دارن اينکارو می کنن و کردن انکار کردم و يا اگر رشد در زمينه پزشکی رو نفی کنم، وجود و زحمات پدر يا مادر شما رو که يه استاد پزشکی تو دانشگاست رو ناديده گرفتم. لذا با کلياتش همه موافقيم اما من هم نظرم با شما موافقه که در جزئیات ايراداتی وجود داره. مثلا پژو 405 داخلی با مشکل حريق مواجه می شه يا فلان سد دچار مشکل نشتی می شه يا بهمان نيروگاه دچار تريپ میشه. بله همه اينها هست.اما مگر صنعت ما تو اين زمينه چند سال قدمت داره؟ مثلا ايران خودرو چند ساله داره پژو رو بومی می کنه که ما بخوايم با دايملر کرايسلر مقایسش کنيم؟ مگه کمپنيهاي خارجی از ابتدا همينجور بودن که الان هستن؟ مسلما خير. اما اونها اغلب تجربه های جديدشونو بر مبنای استعمار و با تکيه به ثروت کشور های ضعيف در اون کشور ها انجام می دن تا نتيجه بگيرن و ما نه. تنها راهی که هست اينه که از هر کار نويی که تو کشور انجام می شه حمايت کرد و دست از نق زدن برداریم حتی اگر با انجام دهنده اون توافق نظر نداشته باشیم. مثلا در مورد دستيابی به انرژی هسته ای به نطر من واقعا اگر کسی مخالف اون باشه تو عقلش بايد شک کرد مگر اينکه علمشو نداشته باشه که در اين صورت نباید اظهار نظر بکنه و اين بدست نمياد مگر با همبستگی يعنی چيزی که اجداد ما برای ملی شدن نفتی که زير پامون بود انجام دادن.

3-     چند مطلب زيبا از کتاب سيمای اميرالمونين عليه السلام:

1-3- عمروبن عبدود قهرمانی بود که در قریش نظير نداشت. او قهرمان قهرمانان بود که می توانست با هزار مرد جنگی هماوردی کند.در جنگ احزاب(خندق)به ميدان مبارزه آمد و مبارز طلبيد اما هيچکس جرات رويارويي با او را نداشت. حتی او به مسلمانا بدگويي کرد و گفت کجاست آن بهشت شما که گمان داريد اگر هر کدام از شما کشته شويد به آنجا می رويد.

تنها علی (ع) بود که هر بار اعلام آمادگی می کرد.اما پيامبر (ص) می فرمود او عمروست و منتظر بود شخص ديگری پاسخ دهد. بار سوم که مبارز طلبيد علي (ع) به پيامبر(ص) عرض کرد من با او مبارزه می کنم و در جواب پيامبر(ص) گفت او عمرو باشد و اجازه مبارزه گرفت و پس از آماده شدن با دعای پيامبر وارد کارزار شد.

وقتی امير المومنين(ع)در برابر عمرو قرار گرفت به او گفت: تو در زمان جاهليت می گفتی هر کسی از من سه حاجت بخواهد يکي از آنها را برآورده می کنم. عمرو گفت حاجت خود را بگو!

حضرت فرمود: من تو را به شهادت لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و اينکه تسليم پرورگار عالم شوی دعوت می کنم. عمرو گفت از اين حاجت در گذر.

امام (ع) فرمود: به جای خود بازگرد و با مسلمانان نجنگ. عمرو گفت: از اين هم در گذر که اگر بپذيرم زنان قريش خواهند گفت جوانی عمرو را فريب داد.

     حضرت فرمود: حاجت سوم من اين است که از اسب پياده شوی و با من   بجنگی.عمرو خنديد و گفت گمان نمی بردم کسی از عرب اين تکليف را بر من تعيين کند و من ميل ندارم با شخص کریمی مثل تو مقاتله کنم حال آنکه پدرت همنشين من بوده است.

    اميرالمونين (ع) فرمو اما من دوست دارم تو را بکشم مادامی که از حق دوری می کنی. اگر می خواهی از اسب پايين بيا.

    عمرو خشمگين می شود و شمشير می کشد بر سر علی که شمشيرش بر سپر می نشيند و آنرا دو نيم می کند و در آن باقی می ماند و علی اورا بر زمين می زند و با اندکی تاخير(که می دانيد چرا) سر از تن او جدا می کند.

2-3- روزی امير المونين از برابر قصابی می گذشت.  فروشنده به او عرض کرد: ای امير مومنان از اين گوشت خوب، بخر. حضرت فرمود در حال حاضر پول ندارم. قصاب گفت نسیه می دهم و صبر کنم. حضرت فرمود :  بجای صبر تو بر پول گرفتن، من بر خوردن گوشت صبر می کنم.

واقعا اين روايت های علی (ع) را که می شنوی خون در رگها می جوشه و تو مغز فوران میکنه. انسانی که در عين قدرت صبر میکنه و در عين فقر، عزت داره و در عين لياقت فروتنی می کنه. همه صفات متضاد رو خدا چگونه در يک نفر جمع می کنه.جل الخالق.

اونایی که اعتقاد به موارد بالا ندارن يا فرصت فکر کردن نداشتن خواهشا فقط به ديد يه انسان و بدون حب و بغض به علی(ع) فکر کنن و ببینین که چطور معتقد می شين.

 

ديگه با اجاز مرخص شيم. ما رو از نظرات زيباتون بهره مند کنين. اگر هم سوژه ای برای نوشته دارين يا مطلبی برای درج بفرماييد.

سپاس


کلمات کلیدی:
تعطيلات عيد خود را چگونه...
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦  

تعطيلات عيد خود را چگونه...

قبل از اينکه بگم در خلال تعطيلات عيد چه اتفاقاتی افتاد و اينکه مثلا بگم تا هشتم تهران بودم و مشغول ديد (و نه بازديد)عيد بودم و بعدش با هم رفتيم خونه مامان شمال اينا و يک هفته ای از هوای آزاد و جو مسموم اونجا تنفس کرديم و اينکه داستان رفتنمونو تعريف کنم که با کلی خستگی و کمردرد و پادرد تو ترافيک سنگين جاده هراز با مکافات بعد از هشت ساعت و نيم مسيری رو که تو چهار ساعت می شه طی کرد گذرونديم و تازه نگم که يه مشت چهارپا تو يه اتوبوس همسفرت می شن که نه می ذارن بخوابی و نه از بيدار بودنت لذت ببری، يا اينکه تو اين هشت روز جز خوردن و خوابيدن که منجر به کم کاری سيستم گوارشيم شد کاری نداشتم و حتی خونه دايي و عمه حال عيد ديدنی رفتن نداشتم و نرفتم و اصلا نمی خوام بگم اون همه رويا که واسه اولين عيد رهايي(بدون درس و مشق) هيچکدومش محقق نشد و فقط با کلی زور زدن تونستم يکی دوبار با دو سه تا از رفقا برم بيرون  می خوام يه نکته اساسی رو که امروز واسم اتفاق افتاد و عقلم متحير شد براتون تعريف کنم. واسه همينه که نمي خوام اتفاقات بالا رو و اينکه چقدر مامان بابا و خواهر داداشا نازمونو کشيدنو و حالی به ما دادن تو اين ايام و خلاصه با خاطره بدی که از توی راه رفتن داشتيم واسه برگشت عزممو جزم کردم که از جاده برنگردم و اين شد که بابا با آشنا بازی و اين حرفا تونست دو تا بليط طياره واسمون جور کنه که 45 دقيقه ای برسيم تهران و امروز در خدمتتون باشم رو براتون نگم قبلش. يعنی اصلا نمی خوام بگم که اون چند تا الاغو که تو راهه رفتن همسفرمون بودن مشابهشونو از نوع واليباليست تو هواپيما همسفرمون ديديم که مرحبا به الاغ.

ديگه انصافا منم جای شما بودم خسته می شدم مي ديدم طرف مقابل هيچي نمي خواد تعريف کنه و هی طولش می ده تا موضوع اصلی رو بگه. چشم خق با شماست ديگه همه چيزو می گم.

امروز فرزاد خان از رفقای دوران دانشگاه اصغر به ما پيام کوتاه داد که فلانی برو ايميلتو چک کن که اون آدرس ژورنالو که گفته بودم واسه مقالت فرستادم. در ضمن تبريک مي گم مقالت هم تو کنفرانس بهمان پذيرفته شد. ما هم خلاصه متقابلا پيامی به اين مضمون فرستاديم:

سلام.مرسی. رسيدم تهران چک می کنم. راستی تو از کجا فهميدي مقالمو؟

سه بارم فرستادم اما ناقلا جواب نداد. هر چند که هميشه بهانه مياره عسلويه مشکل ارتباطی داره اما من  که باورم نميشه. کی بهش آمارو داده حالا مهم نيست مهم آن است که درست مصرف کنيم!

خلاصه ما اومديم اين سايت شرکت مخابراتو بريم ببينيم که متولی کنفرانس هم هست. گفتم شايد کنار اسم مقاله های پذيرفته اسم نويسنده ها رو هم زده آخه قبلا نزده بود. يه کارت اينترنت ناقابل پارس آنلاين با سرعت 36kb خريديم و نشستيم پشت کامپيوتر. اول اينکه 10 دقيقه طول کشيد تا اولين سايتو وا کنه که ياهو بود. دوم اينکه سرعتش از 1kb بالاتر نميره که پايين می اد. آخرشم اينکه در کمال تعجب نه سايت کنفرانس باز می شد نه مال مخابرات. با مغز عليلم و پس از کلی سعی و خطا تصميم گرفتم از سايت ضد فيلتر استفاده کنم و در کمال تعجب تونستم با اون به وبسايت مخابرات و کنفرانس. وصل شم!!! و صد البته که خبری از اسامی نبود...

اينکه تعطيلات عيدمو چطور گذروندم و چه شد و چه نشد هر کی خواست بدونه يه پيغام بذاره واسش بنويسم چون اينجا موجب اطاله کلام می شه.

خارج از گود:

هوای گرگان تو اين يه هفته دايم ابری و بارانی بود که به شخص بنده که حال فراوان داد.

ديگه تو کوچه خيابانوناش که راه می رم هيچکيو نميشناسم و البته صبحها پر از قيافه های چپ و چول و عوضيه که اصلا واسه قدم زدن توصيه نمی شه. شبها هم همون قيافه ها تو خيابونان فقط کمی بزک شده.

تنبل تر از اين ملت من نديدم. خيلي خيلي راحت طلب شدن. کل زندگيشون تفريحه و اونم اينکه با ماشينشون کنار جاده بشينن. برای من و بقيه بچه ها سواله که اين جماعت که دو ساعت صبح و 4 ساعت عصر می رن سر کار از کجا می آرن می خورن!؟ هر چند ما که تو خونه ها نيستيم ببينيم چيزي هم می خورن يا نه؟

جسارت نباشه اما اون قديم نديما که اين قدر از لحاظ جمعيتي قاطی پاطی نبود جماعت باکلاس و دبدبه کبکبه ای بودن و اون تيپ هنوزم هستن.

و آخر اينکه تو اين چند سال علی رغم اونهمه پيش بيني ها پيرفت آنچنانی هم نکرده. اگرچه هنوزم برای يه مسافرت تفريحي بهاره يا پاييزه بهترين جاييه که بهتون پيشنهاد می کنم.


کلمات کلیدی:
يکهزار و اندی
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦  

يکهزار و اندی

ميگن اول سلام بعد کلام....پس سلام

ميگن دوری و دوستی.... اما ما دلمون نيومد بيشتر از اين از تون دور باشيم اين بود که اومديم.

ميگن پارسال دوست امسال آشنا...اما من هم پارسال دوستتون بودم هم امسال

ميگن سالی که نکوست از بهارش پيداس و من دقيقا واسه همين تو دومين روز عيد اومدم که بگم امسال از اون سالهاست. در همين سال تا چند ماهه ديگه وبلاگ 3 ساله می شه و من خيلي از اين بابت خوشحالم.

و اما امروز که اينا رو می نويسم دومين و البته سومين روز از يکهزار و سيصد و هشتاد و ششمين سالگرد خورشيدی از هجرت پيامبر مکرم از مکه به مدينه است و ما گاها بدون توجه به اين موضوع و مبدا تاريخی نوروز جمشيدی را جشن می گيريم.

در چند وقتی که گذشت و بنده پيدام نبود البته خيلي درگير بودم و اتفاقات زيادی افتاد. نمونش کم شدن حقوق و دريافتی و پاداشها به خاطر کم سر کار رفتنها و دلرنجيدگی من، دنبال کارهای استخدامی ... ومراجعه به پزشک برای اين سردردهای لعنتی بود که نتيجه اونم الحمدلله منفی بود، بوده.

آدمها واقعا موجودات جالبين و جمله تبارک الله احسن الخالقين الحق که برازنده همون پروردگار هست. در طول مدت اين يک سالی که گذشت خيلي از دور و بريها تغييرات کردن که خدا رو شکر مثبت بوده. حالا يک خورده زندگی کردن با اون آدمها که نزديک هم هستن واسم راحت تر شده. نوروز امسال گرچه کم ذوقو شوق تر از سالهای پيش هم هست و بعدها هم خواهد شد اما تا به اينجاش که خوب گذشته. شايدم سايه دو ماه نامردبار محرم و صفر که رخت از اون بر بسته اينطور شده. اما هر چه هست بهتر از سالهای پيشه. نميشه دو تا شدن ما رو هم در نظر نداشت.

قصد داشتم يه پست بذارم و توش از بهترين و ماندگارترين دوستام که علی رغم گذشت زمان هنوز هم مثل قبل و حتی بهتر محکم باهام هستن بنويسم. دوستايي که واقعا باهاشون حال می کنم. صفات نيکي، صداقت، وفاداری، امانت، درستی، راستی، شجاعت، پاکی  و ... رو تاحالا فقط تو اينها ديدم و بس. به خودم افتخار می کنم که تو اين بيستو شش سال هيچ آدم نادرست و ناجوری تو رفيقام نيست و اين يک هنره و از اين بابت به خودم مي بالم و احساس غرور مي کنم. باور کنين عين اينا کم مي شه پيدا کرد. واقعی ترين و باهوش ترين آدمها مثل: حسين مومنی، امين بزازی، حسين رحمانی، سبحان عقيلی، محمد محمدی، فرزاد هورفر، محسن محبی کيا، کيوان صابر کاری ، رضا مومنی و ... که بودن با هر  کدومشون حتی برای چند سال نه تنها خستم نمی کنه که باعث افتخاره. قابل توجه اينکه غير از اولی و يکی مونده به آخری که دانشجوی دکتران بقيه غير از آخری که ليسانسه و آدم فوق العاده قابل اطمينانيه دارای مدرک فوق ليسانس هستن. ايشالله در اولين فرصت اين کارو می کنم. گرچه فاصله مکانی باعث شده تا دلم براشون پر بکشه اما ذره ای از علاقم به هيچکدومشون کم نميشه و به زودی می بينمشون.  که حالا يه ...و بخواد قر بزنتشون. هرگز!

امروز جايي خوندم يکي از متد های روانشناسان برای درمان بيماران، وادار کردن اونها به نوشتن شرح ماوقع زندگيشونه و تو اين زمينه نوشتن وبلاگ می تونه راهبردی برای اين داستان باشه. قصد دارم اين کارو بکنم.

فعلا برای اولين جلسه در سال 86 فکر کنم همين مقدار کافی باشه. هر چند بيرون که هستم تو خيابون، مهمونی يا ... دائم به فکر وبلاگ هستم و مطالب زيادی به ذهنم مياد که بنويسم اما بعدا فراموش می کنم اما سعی می کنم اون مواقع نت بنويم که يادم نره.

شاد باشين.


کلمات کلیدی: